تبليغاتX
شهيد همت
شهيدان زنده اند
خاطره ای جالب از حاجی

 

يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيش
شما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين
بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))
گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخود
خوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .
همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))
همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))
همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))
و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))
ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))
همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))
آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))
گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد
و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان ))
داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ
حاج همت را مي گرفتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 19:33  توسط گمنام | 
خيلي ممنون از كساني كه با نظراتشون منو خجالت دادند من فكر مي كردم اگر خدايي نكرده اتفاقي بيوفته كسي نيست كه ميدان نبرد پا بزاره ولي مثل اينكه كاملا اشتباه فكر مي كردم با اماري كه از شما و دوستانتون گرفتم اكثر جوونا به خاطر وطنشون حاضرا به جبهه پا بزارن ولي بعضي ها هم  با دليلهايي كه براي خودشون دارن جواب منفي دادن البته تك و توك بود باز هم خوشحالم كردين
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 19:27  توسط گمنام | 
سلام راستش همیشه من یه سوال برام پیش میومد البته دست خودم نبود بخاطر اوضاع جامعه است که این سوال منو اذیت می کنه امیدوارم جواب بدین و من بتونم یه امار تهیه کنم

اگر خدایی نکرده دوباره جنگی اتفاق بیفته ایا کسی هست که پا به میدون جنگ بزاره؟

با دادن جواب خوشحالم می کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 10:7  توسط گمنام | 

معلم فراري، خاطره اي از قبل انقلاب  

بچه هاي مدرسه در گوشي با هم صحبت مي کنند.

بيشتر معلم ها بجاي اينکه در دفتر بنشينند و چاي بنوشند، در حياط مدرسه قدم مي زنند و با بچه ها صحبت مي کنند. آنها اينکار را از معلم تاريخ ياد گرفته اند. با اينکار مي خواهند جاي خالي معلم تاريخ را پر کنند.

معلم تاريخ چند روزي است فراري شده. چند روز پيش بود که رفت جلوي صف و با يک سخنراني داغ و کوبنده، جنايت هاي شاه و خاندانش را افشاء کرده و قبل از اينکه مامورهاي ساواک وارد مدرسه شوند، فرار کرد.

حالا سرلشکر ناجي براي دستگيري او جايزه تعيين کرده است.

يکي از بچه ها، در گوشي با ناظم صحبت مي کند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد مي شود. در حالي که دست و پايش را گم کرده، هولهولکي خودش را به دفتر مي رساند. مدير وقتي رنگ وروي او را مي بيند، جا مي خورد.

-         چي شده، فاتحي؟

ناظم آب دهانش را قورت مي دهد و جواب مي دهد:«جناب ذاکري، بچه ها ... بچه ها...»

-         جان بکن، بگو ببينم چي شده؟

-         جناب ذاکري، بچه ها مي گويند باز هم معلم تاريخ...

آقاي مدير تا اسم معلم تاريخ را مي شنود، مثل برق گرفته ها از جا مي پرد و حشت زده مي پرسد: «چي گفتي، معلم تاريخ؟! منظورت همت است؟»

-         همت باز هم مي خواهد اينجا سخنراني کند.

-    ببند آن دهنت را . با اين حرف ها مي خواهي کار دستمان بدهي؟ همت فراري است، مي فهمي؟ او جرأت نمي کند پايش را تو اين مدرسه بگذارد.

-         جناب ذاکري، بچه ها با گوشهاي خودشان از دهن معلم شنيده اند. من هم با گوش هاي خودم از بچه ها شنيده ام.

آقاي مدير که هول کرده، مي گويد: «حالا کي قرار است، همچنين غلطي بکند؟»

-         همين حالا!

-         آخر الان که همت اينجا نيست!

-    هر جا باشد، سرساعت مثل جن خودش را مي رساند. بچه ها با معلم ها قرار گذاشته اند وقتي زنگ را مي زنيم بجاي اينکه به کلاس بروند، تو حياط مدرسه صف بکشند براي شنيدن سخنراني او.

-    بچه ها و معلم ها غلط کرده اند. تو هم نمي خواهد زنگ را بزني. برو پشت بلندگو، بچه ها را کلاس به کلاس بفرست. هر معلم که سرکلاس نرفت، سه روز غيبت رد کن. مي روم به سرلشکر زنگ بزنم. دلم گواهي مي دهد امروز جايزه خوبي به من و تو ميرسد.

ناظم با خوشحالي به طرف بلندگو مي رود.

از بلندگو، اسم کلاس ها خوانده مي شود. بچه ها به جاي رفتن کلاس، سر صف مي ايستند. لحظاتي بعد، بيشتر کلاس ها در حياط مدرسه صف مي کشند.

آقاي مدير ميکروفن را از ناظم مي گيرد و شروع مي کند به داد و هوار و خط و نشان کشيدن. بعضي از معلم ها ترسيده اند و به کلاس مي روند. بعضي بچه ها هم به دنبال آنها راه مي افتند. در همان لحظه، در مدرسه باز مي شود. همت وارد مي شود. همه صلوات مي فرستند.

همت لبخندزنان جلوي صف مي رود و با معلم ها و دانش آموزا احوالپرسي مي کند. لحظه هاي بعد با صداي بلند شروع مي کند به سخنراني.

بسم الله الرحمن الرحيم و ...

خبر به سرلشکر ناجي مي رسد. او، هم خوشحال است و هم عصباني. خوشحال از اينکه سرانجام آقاي همت را به چنگ خواهد انداخت و عصباني از اينکه چرا او باز هم موفق به سخنراني شده!

ماشين هاي نظامي براي حرکت آماده مي شوند.

راننده سرلشکر، در ماشين را باز مي کند و با احترام تعارف مي کند. سگ پشمالوي سرلشکر به داخل ماشين مي پرد. سرلشر در حالي که هفت تيرش را زير پالتويش جاسازي مي کند سوار مي شود. راننده، در را مي بندد. پشت فرمان مي نشيند و با سرعت حرکت مي کند. ماشين ها ي نظامي به دنبال ماشين سرلشکر راه مي افتد.

وقتي ماشين ها به مدرسه مي رسند، صداي سخنراني همت شنيده مي شود. سرلشکر از خوشحالي نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد. از ماشين پياده مي شود، هفت تيرش را مي کشد و به ماموراها اشاره مي کند تا مدرسه را محاصره کنند.

عرق، سر و روي همت را گرفته. همه با اشتياق به حرف هاي او گوش مي دهند.

مدير با اضطراب و پريشاني در دفتر مدرسه قدم مي زند و به زمين و زمان فحش مي دهد. در همان لحظه صداي پارس سگي او را به خود مي آورد. سگ پشمالوي سرلشکر دوان دوان وارد مدرسه مي شود.

همت با ديدن سگ متوجه اوضاع مي شود اما به روي خودش نمي آورد. لحظاتي بعد، سرلشکر با دو مامور مسلح وارد مدرسه مي شود.

مدير و ناظم، در حالي که به نشانه احترام دولا و راست مي شوند، نفس زنان خودشان را به سرلشکر مي رسانند ودست او را ميبوسند. سرلشکر بدون اعتناء، در حالي که به همت نگاه ميکند، نيشخند ميزند.

بعضي از معلمها، اطراف همت را خالي مي کنند و آهسته از مدرسه خارج مي شوند. با خروج معلم ها، دانش آموزان هم يکي يکي فرار مي کنند.

لحظه اي بعد، همت مي ماند و مامورهايي که اورا دوره کرده اند. سرلشکر از خوشحالي قهقهه اي مي زند و مي گويد: «موش به تله افتاد. زود دستبند بزنيد، به افراد بگوييد سوار بشوند، راه مي افتيم.»

همت به هر طرف نگاه مي کند، يک مامور مي بيند. راه فراري نمي يابد. يکي از مامورها، دسته هاي او را بالا مي آورد. ديگري به هر دو دستش دستبند مي زند.

همت مي نشيند و به دور از چشم مامورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق مي زند. يکي از مأمورها مي گويد:«چي شده؟»

سرلشکر مي گويد:«غلط کرده پدر سوخته. خودش را زده به موش مردگي. گولش را نخوريد... بيندازيدش تو ماشين، زودتر راه بيفتيم.»

همت باز هم عق مي زندو استفراغ مي کند. مامورها خودشان را از طرف او کنار مي کشند. سرلشکر در حالي که جلوي بيني و دهانش را گرفته، قيافه اش را در هم مي کشد و کنار          مي کشد. با عصبانيت يک لگد به شکم سگ ميزند و فرياد مي کشد:«اين پدر سوخته را ببريدش دستشويي، دست و صورت کثيفش را بشويد، زودتر راه بيفتيم. تند باشيد.»

پيش از آنکه کسي همت را به طرف دستشويي ببرد، او خود به طرف دستشويي راه مي افتد. وقتي وارد دستشويي مي شود، در را از پشت قفل مي کند. دو مامور مسلح جلوي در به انتظار مي ايستند. از داخل دستشويي، صداي شر شر آب و عقزدن همت شنيده مي شود. مامورها به حالتي چندش آور قيافه هايشان را در هم مي کشند.

لحظات از پي هم مي گذرد. صداي عق زدن همت ديگر شنيده نمي شود. تنها صداي شر شر آب، سکوت را مي شکند.

سرلشکر در راهرو قدم مي زند و به ساعتش نگاه مي کند. او که حسابي کلافه شده، به مأمورها مي گويد: «رفت دست و صورتش را بشويد يا دوش بگيرد؟ برويد تو ببينيد چه غلطي مي کند.»

يکي از مامورها، دستگيره در را مي فشارد، اما در باز نمي شود.

-         در قفل است قربان!

-         غلط کرده، قفلش کرده. بگو زود بازش کند تا دستشويي را روي سرش خراب نکرده ايم.

مامورها همت را با داد و فرياد تهديد مي کنند، اما صدايي شنيده نمي شود. سرلشکر دستور مي دهد در را بشکنند. مامورها هجوم مي آورند، با مشت و لگد به در مي کوبند و آن را مي شکنند. دستشويي خالي است، شير آب باز است و پنجره دستشويي نيز!

سرلشکر وقتي اين صحنه را مي بيند، مثل ديوانه ها به اطرافيانش حمله مي کند. مدير و ناظم که هنوز به جايزه فکر مي کنند، در زير مشت و لگد سرلشکر نقش زمين مي شوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:22  توسط گمنام | 

 

لبخندي که روي سينه ماند – خاطرات عمليات خيبر

از همين لشکر حاج همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح کردند و کمر دشمن را شکستند. آنگاه دشمن هر چه در توان داشت، بکار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت کرده اند.

همه جا دود و آتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين از موج انفجار مثل گهواره، تکان مي خورد. آسمان جزاير را به جاي ابر دود فرا گرفته... و هواي جزاير را به جاي اکسيژن، گاز شيميايي.

حاج همت پس از هفت شبانه روز بي خوابي، پس از هفت شبانه روز فرماندهي، حالا شده مثل خيمه اي که ستونهايش را کشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن و نه حتي توان گوشي بيسيم به دست گرفتن.

حاج همت لب مي جنباند؛ اما صدايش شنيده نمي شود. لب هاي او خشکيده، چشمانش گود افتاده. دکتر با تأسف سري تکان داده، مي گويد: «اين طوري فايده اي ندارد. ما داريم دستي دستي حاج همت را به کشتن مي دهيم . حاجي بايد بستري شود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشک شده. چند روز است هيچي نخورده...»

سيد آرام مي گويد: «خوب، سُرم ديگر وصل کن.»

دکتر با ناراحتي مي گويد: «آخر سرم که مشکلي را حل نمي کند. مگر انسان تا چند روز مي تواند با سرم سرپا بماند؟»

سيد کلافه مي گويد:«چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نمي تواند حاج همت را راضي به ترک جبهه کند.»

دکتر با نگراني مي گويد:«آخر تا کي؟»

-         تا وقتي نيرو برسد.

-         اگر نيرو نرسد، چي؟

سيد بغض آلود مي گويد: «تا وقتي جان در بدن دارد.»

-         خوب به زور ببريمش عقب.

-         حاجي گفته هر کس جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه  و مرا شرمنده امام کند، مديون است...

سرپل صراط جلويش را مي گيرم.

دکتر که کنجکاو شده، مي پرسد: «مگر امام چي گفته؟»

حاج همت به امام خميني فکر مي کند و کمي جان مي گيرد. سيد هنوز گوشي بيسيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب مي جنباند و حرف امام را تکرار مي کند: «جزاير بايد حفظ شود. بچه ها حسين وار بجنگيد.»

وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره مي شود، نيروهاي بيرمق دوباره جان مي گيرند، همه مي گويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاج همت، شرمنده امام شود.

دکتر سُرمي ديگر به دست حاج همت وصل مي کند. سيد با خوشحالي مي گويد: «ممنون حاجي! قربان نفسات. بچه ها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همين طور با بچه ها حرف بزني، بچه ها مقاومت مي کنند. فقط کافي است صداي نفسهايت را بشنوند!»

حاج همت به حرف سيد فکر مي کند: بچه ها جان گرفتند... فقط کافي است صداي نفسهايت را بشنوند...

حالا که صداي نفسهاي حاج همت به بچه ها جان مي دهد، حالا که به جز صدا، چيز ديگري ندارد که به کمک بچه ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا کاري نکند که بچه ها، صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديک ببينند؟

سيد نمي داند چه فکرهايي در ذهن حاج همت شکل گرفته؛ تنها مي داند که حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا که حالا نيمخيز نشسته و با دقت بيشتري به عکس امام خيره شده است.

حاج همت به ياد حرف امام مي افتد، شيلنگ سرم را از دستش مي کشد و از جا بر مي خيزد. سيد که از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده مي پرسد: «حاجي، حالت خوب شده!؟»

دکتر که انگشت به دهان مانده، مي گويد:«مُرا قبش باش، نخورد زمين.»

سيد در حالي که دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي مي پرسد:«کجا مي خواهي بروي؟ هر کاري داري بگو من برايت انجام بدهم.»

حاج همت ازسنگر فرماندهي خارج مي شود . سيد سايه به سايه همراهي اش مي کند.

-         حاجي، بايست ببينم چي شده؟

دکتر با کنجکاوي به دنبال آن دو مي رود. سيد، دست حاج همت را مي گيرد و نگه مي دارد. حاج همت ، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغض آلود مي گويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد!»

سيد که چيزي از حرف هاي او سر در نمي آورد، مي پرسد: «کجا داري مي روي؟ من نبايد بدانم؟

-         مي روم خط، خدا مرا طلبيده!

چشمان سيد از تعجب و نگراني گرد مي شود.

-         خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشکري. بنشين تو سنگرت فرماندهي کن.»

حاج همت سوار موتور مي شود و آن را روشن مي کند.

-    کو لشکر؟ کدام لشکر؟ ما فقط يک دسته نيرو تو خط داريم. يک دسته نيرو که فرمانده لشکر نمي خواهد. فرمانده دسته مي خواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه.

سيد جوابي براي حاج  همت ندارد. تنها کاري که مي تواند بکند، که دوان دوان به سنگر بر مي گردد، يک سلاح مي آورد و عجولانه مي آيد و ترک موتور حاج همت مي نشيند. لحظه اي بعد، موتور به تاخت حرکت مي کند.

لحظاتي بعد گلوله هاي آتشين در نزديکي موتور فرود مي آيد. موتور به سمتي پرتاب مي شود و حاج همت و سيد به سمتي ديگر. وفتي دود و غبار فرو مي نيشيند، لکه هاي خون بر زمين جزيره نمايان مي شود.

خبر حرکت حاج همت به بچه ها خط مخابره مي شود. بچه ها ديگر سراز پا نمي شناسند. مي جنگند و پيش مي روند تا وقتي حاج همت به خط مي رسيد، شرمنده او نشوند.

خورشيد رفته رفته غروب مي کند و يک لشکر نيروي تازه نفس به خط مي آيد.

بچه ها از اينکه شرمنده حاج همت نشده اند، از اينکه حاج همت را نزد امام رو سفيد کرده و نگذاشته اند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما از انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:15  توسط گمنام | 
شهید همت به روایت از همسر

مي گفت: « در مکه از خدا چند چيز خواستم؛ يکي اينکه در کشوري که نفس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه اي، بعد تو رااز خدا خواستم و دو پسر – بخاطر همين هر دفعه مي دانستم بچه ها چي هستند. آخر هم دعا کردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سوال بود که حاجي اين همه خط ميرود چطور يک خراش بر نمي دارد. فقط والفجر 4 بود که ناخنشان بريد. آن شب اين را که گفت اشک هايش ريخت. گفت:«اسارت و جانبازي ايمان زيادي مي خواهد که من آن را در خود نمي بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياء الله قرار گرفتم – عين همين لفظ را گفت – درجا شهيد شوم.»

حاجي براي رفتنش دعا مي کرد، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيدا کرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عباديان که بعدها شهيد شد. حاجي که آمدند دنبالم، من در راه برايش شرح و تفصيل دادم که خانه اين طوري شده، بنايي کرده اند و الان نمي شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتي حاجي کليد انداخت و در را باز کرد، جا خورد. گفت: «خانه چرا به اين حال و روز افتاده؟» انگار هيچ کدام از حرف هاي مرا نشنيده بود!

رفتيم داخل خانه. وقتي کليد برق را زد و تو صورتش نگاه کردم، ديدم پير شده. حاجي با آن که 28 سال سن داشت همه فکر مي کردند جوان بيست و دو، سه ساله است؛ حتي کمتر. اما من آن شب براي اولين بار ديدم گوشه چشمهايش چروک افتاده، روي پيشانياش هم. همان جا زدم زير گريه، گفتم: «چه به سرت آمده؟ چرا اين شکلي شده اي؟» حاجي خنديد، گفت:«فعلاً اين حرف ها را بگذار کنار که من امشب يواشکي آمده ام خانه. اگر فلاني بفهمد کله ام را          مي کَند!» و دستش را مثل چاقو روي گلويش کشيد. بعد گفت: «بيا بنشين اينجا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: «تو ميداني من الان چه ديدم؟» گفتم؟ «نه!» گفت: «من جداييمان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوس ها حرف ميزني! گفت: «نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواست عشّاق، آنهايي که خيلي به هم دلبسته اند، با هم بمانند.» من دل              نمي دادم به حرفهاي او. مسخره اش کردم. گفتم: «حال ما ليلي و مجنونيم؟» حاجي عصباني شد، گفت:«من هر وقت آمدم يک حرف جدي بزنم تو شوخي کن! من امشب مي خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشترکمان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نمي خواهم بعد از من هم اين طور سرگرداني بکشي. به برادرم مي گويم خانه شهرضا را آماده کند، موکت کند که تو و بچه ها بعداز من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم:«تو به من گفتي دانشگاه را ول کن تا به هم برويم لبنان، حالا...» حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن ميزند، گفت:«نه، اينطور ها نيست. من دارم محکم کاري مي کنم. همين»

فردا صبح راننده با دو ساعت تاخير آمد دنبالش. گفت: «ماشين خراب است، بايد ببرم تعمير.» حاجي خيلي عصباني شد، داد زد:«برادر من! مگر تو نمي داني که بچه هاي زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها را چشم به راه مي گذاشتم.» از اين طرف من خوشحال بودم که راننده تا برود ماشين را تعمير کند حاجي يکي دو ساعت بيشتر مي ماند. با هم برگشتيم خانه، اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق مي کند. هميشه مي گفت: «تنها چيزي که مانع شهادت من مي شود وابستگي ام به شما هاست. روزي که مساله شما را براي خود حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»

خبرشهادت حاجي را داخل ميني بوس از راديو شنيدم.

شوهرم نبود. اصلا هيچ وقت در زندگي برايم حالت شوهر نداشت. هميشه حس مي کردم رقيب من است و آخر هم زد و برد.

وقتي مي رفتيم سردخانه باورم نمي شد. به همه مي گفتم:«من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون ما نرود» هميشه با او شوخي مي کردم، مي گفتم» «اگر بدون ما بروي، مي آيم                                         گـُوشت را ميبرم!» بعد کشوي سردخانه را مي کشند و مي بيني اصلا سري در کار نيست. مي بيني کسي که آن همه برايت عزيز بوده، همه چيز بوده...

طعمي که در زندگي با او چشيدم از جنس اين دنيا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت کند حاجي را

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:11  توسط گمنام | 

دوران کودکی شهید همت : روز 12 فروردين  سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.

محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با کار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي آورد و از اين راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجهي مي کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صميميتي که داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي بخشيد.

پدرش از دوران کودکي او چنين مي گويد: «هنگامي که خسته از کار روزانه به خانه         برمي گشتم، مي ديدم فرزندم تمامي خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگر شبي او را نمي ديديم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود.»

اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اين علاقه تا حدي بود که از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت کتاب آسماني قرآن را کاملا فرا گيرد و برخي از سوره هاي کوچک را نيز حفظ کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:6  توسط گمنام |